سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اشعار و داستانهای عاشقانه

اشعار و داستانهای عاشقانه
   1   2      >

  •   برگِ دوم-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم»
  •  


    برگِ دوم


    چند شب پیش دزد می‌آد مدرسه‌مون از دیوارِ حیاط یواشکی می‌پره پایین. بابای مدرسمون اونا می‌بینه می‌افته دنبالش روی پله‌ها لیز می‌خوره و پاش می‌شکنه. خدا رو شکر دزده رو گرفتن وگرنه چی می‌شد. حالا قرار شده همین جمعه، شاگرد اولای هر کلاس توی مدرسه جمع بشن با خانوم مدیر و ناظممون بریم بیمارستان دیدنش. پدر مادرام پول دادن یه دسته‌گل بزرگم براش بخریم.


    دیروزم خانوم معلم‌مون سر کلاس می‌گفت ما باید قدر بابای مدرسه‌مونو بدونم. به حرفش گوش بدیم.اذیتش نکنیم. بشکه‌ی آبو که با زحمت پر می‌کنه تا تشنگی‌مون برطرف بشه،الکی وسط حیاط هدر ندیم.


    روی تخته سیاهنوشت از نظر شما قهرمان واقعی کیست؟


    گفتم: قهرمان یعنی کسی که از جونش برای دفاع از ما بگذره.


    گفت: آفرین!


    کلاس شلوغ شده بود. همه اجازه می‌خواستند حرف بزنن. مریم مختاری بلند شد گفت: قهرمان واقعی یعنی کسی که آدم بهش افتخار کنه و دلش بخواد جای اون باشه.


    از نظر مریم مختاری قهرمان واقعی فقط و فقط ماهی سیاه کوچولوئه؛ چون اینقدر شجاع بوده که تک تنها توی اقیانوس شنا کنه بره ببینه آخرای دنیا کجاست. گفتم برادر منم تک و تنها رفته انگلستان. گفت فرار کرد رفت؟ گفتم  پدرم بهش اجازه داد. گفت اون که چیزی نیست. هر کسی می‌تونه با اجازه‌ی پدرش هرجا دلش خواست بره. گفتم من‌که حاضر نیستم یه دقیقه‌ام از خونه‌مون دور باشم. گفت برای این‌که ترسوئی. اما من شجاعم چون فکرامو کردم یه روز از خونه‌مون فرار کنم. گفتم کجا می‌خوای بری؟


    گفت یه جای دور.


    فکر کردم کاش منم جرائت اونو داشتم بی‌اجازه از خونه‌مون بذارم برم یه جای دور. اما می‌ترسم. می‌ترسم یهو وسط خیابابون سرم گیج بره بیفتم زمین از هوش برم مردم دورم جمع بشن.


    گفتم مثلا کجا؟


    گفت: چه می‌دونم کجا. شاید سوار یه کشتی شدم رفتم طرف اقیانوس.


    گفتم: اگه کشتیه غرق شد چی؟


    گفت: شنا بلدم. خودمو می‌رسونم به یه جزیره.


    گفتم: پدر و مادرت می‌دونن؟


    گفت: چیو می‌دونن؟


    گفتم: که می‌خوای فرار کنی؟


    گفت: از کجا بدونن. این یه رازه. الان فقط تو می‌دونی.


    زنگ خورده بود. داشتیم از در مدرسه می‌آمدیم بیرون. آستین روپوشمو چسبید گفت قسم می‌خوری رازمو به هیچ‌کس نگی؟


    گفتم: نمی‌گم.


    گفت: این‌جوری نه؛ بگو به جون پدرم راز مریم مختاریو به کسی نمی‌گم.


    گفتم به جون پدرم راز مریم مختارییو به هیچ‌کس نمی‌گم.


    الان که اینو می‌نویسم نمی‌دونم ساعت چنده. اما چراغای خونه‌مون خاموشه به‌جز چراغ حیاط. بیرون داره برف به چه تندی می‌آد. چشام پر خوابه اما می‌ترسم باز بخوابم و اون خواب ترسناکو ببینم.ببینم که توی یه فرودگاه به چه بزرگی داریم دنبال چمدون‌مون می‌گردیم. مادربه ساعتش نگاه کرد وگفت چمدونو ولش کن تا دیر نشده بدو سوار قطار بشیم بریم لیدز.  بیرونِ فردوگاه بارون می‌اومد به چه تندی. تا اومدیم سوار قطار بشیم خانوم ناظمتون جلومونو گرفت، گفت: کجا؟


    گفتم دیدن داداشم. گفت: مگه نمی‌د‌ونید سیاووش توی کالج گم شده؟ چمدونمونو از پنجره قطار انداخت پایین و گفت: بهتره برگردین. دویدیم دنبال قطار. نفس‌نفس می‌زدم. سوار شدیم.  باد می‌خورد به‌صورتم. نمی‌دونم از کجا.  لرزم گرفته بود. یه جایی توی جنگل از قطار پیاده شدیم. مادرگفت این‌جا لیدزه. گفتم پس کو شهرنکنه اشتباهی پیاده شدیم. دستمو کشید برد جلو با انگشت یه ساختمون خیلی سیاهو توی یه جاده‌ی خاکی نشونم  داد و گفت: اینم کالج. از یه دیوار به چه بلندی خودمونو کشیدیم بالا. چترشو باز کرد گرفت بالای سرم گفت حالا بپر پایین. پریدم. زیر درختای اون طرف دیوار چند نفر نشسته بودند زیر نور شمع درس حاضر می‌کردند. تا ما رو دیدن گفتند سیاووش اینجا نیست شاید رفته ناهاری‌خوری. مادر گفت: بدو ثریا. می‌خواستم بدوم اما انگار پام شکسته بود. به‌زور خودمو می‌کشیدم جلو. جلوتر یه اتاق بود به چه بزرگی. همه نشسته بودند سر یه میز دراز ناهار می‌خوردند. مادر گفت شما سیاووش منو ندیدین؟ تند تند گفت اومدیم برش گردونم تهران. گفتند شاید رفته کتابخونه. تا اومدیم اونجا دنبالت فرار کردی خودتو از روی یه سکوی سیاهِ بلند انداختی وسط اقیانوس. سرم گیج می رفت. جوری که کم مونده بود بخورم زمین. مادرم نذاشت. پامو از توی گلِ‌ها کشید بیرون و گفت الان وقتش نیست. نذاشت برم کفشامو از توی گِلا در بیارم. پا برهنه سردم بود. یخ کرده بودم. دندونام بهم می‌خورد. گفت وایسا اینجا مواظب باش برادرت غرق نشه تا من برگردم خونه به پدرت خبر بدم.


    دستام افتاده بود به گزگز. چونه‌ام ِسر شده بود. معلوم بود بازم مثل همیشه می‌خوام غش کنم. گفتم کمک. بلند گفتم کمک. دهنم باز می‌شد اما هر کاری می‌کردم صدام درنمی‌اومد.


    یهو خیس عرق از خواب پریدم. 


     



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 10:12 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت آخر
  • برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت آخر


    دیواراتاقش پر از تابلوهای نقاشی‌ است. مادر می‌گوید همه را خودش کشیده: یک سبد میوه. یک خیابانِ پر ازکافه و صندلی. زن لختی هم توی یکی از تابلوها دست‌هایش را گذاشته روی سینه‌هایش مبادا کسی آنها را ببیند.  


    می‌گویم از منم یه نقاشی قشنگ می‌کشی؟ سرش را تکان می‌دهد. شانه بالا می‌اندازد و می‌خندد. شاید اگر توی پاریس حواسش به خیابان بود؛ زیرماشین نمی‌رفت تا سرش بشکند و یادش برود چطور نقاشی کند. کاش می‌دانستم وقتی به این آهنگ غمگین گوش می‌کند فکرش به کجاها می‌رود. از بس آن را شنیده صفحه خط خطی شده و موقع خواندن خش خش می‌کند. سوزن را که از روی گرام برمی‌دارم با دلخوری از روی صندلی بلند می‌شود می‌رود از زیر تخت چمدانش را بیرون می‌کشد درش را باز می‌کند تا ببیند عکس‌هایش کجاست. سر جایشان است؛ لای یک دسته روزنامه کهنه. من این عکس‌ها را ندیده‌ام. اجازه نمی‌دهد. به هیچکس اجازه نمی‌دهد. از اتاقش هم که بیرون می‌رود در را قفل می‌کند. توی چمدانش به‌جز عکس و خمیردندان و یک حوله‌ی کوچک دستی، چند پاکت تاخورده‌ی نامه هم هست. هیچ‌وقت خدا بازشان نمی‌کند ببینم تویشان نامه‌ای، چیزی هست یا نه. حتما هست وگرنه آدم که پاکت خالی را نگه نمی‌دارد.


    مش ممد زنِ عمومحسن را دیده. طاطا نه؛ چون آن روزها طاطا هنوز نیامده بوده پیش ما.


    گفتم: مش ممد زن عمو محسنم چه شکلی بود؟ گفت: لابد این‌جا را دوست نداشت وگرنه عموی به این خوبی را ول نمی‌کرد برگرده.


    از مادرم که می‌پرسم، می‌گوید: بود دیگه. یه زن موطلایی پرافاده‌ی فرانسوی.


    گفتم چرا برگشت رفت؟


    گفت: وای ثریا، دخترِ خوبی مثل تو این‌همه کنجکاوی نمی‌کنه که عزیز دلم.


    عمومحسن را که برام خوردن شام صدا کنی، فورا می‌رود سر کمد لباسش. کت و شلوارهایش را یکی یکی کنار می‌زند: نمی‌دونی فراکمو کجا گذاشتم دخی؟


    مادر می‌گوید: مهمونی رسمی که دعوت نشدید محسن خان. گاردن پارتی‌ام قرار نیست بریم. همین که تنتونه خوبه. بیاید بریم شام یخ کرد.


    چقدر دلم می‌خواهد یک روز بروم سر کمد لباس پدر فراکش یواشکی بردارم و بدهم عمویم بپوشد ببینم چه شکلی می‌شود؛ اما می‌ترسم بفهمند و دعوایم کنند.


    مش ممد می‌گوید من تا یادمه چنین کت درازی که دنبال‌اش زمینو جارو کنه تن عموت یکی ندیدم.


    گفتم: داشته وگرنه بی‌خودی دنبالش نمی‌گشت.


    طاطا می‌گوید اگر هم قبلا ‌چنین چیزی داشته، یا الان توی انباری ته صندوقه ؛ یا مادرت داده‌ دم در به کت‌شلواری.


    به‌عمو محسن قول داده‌ام اگر بزرگ شدم و رفتم سرِکار؛ حتما یکی از آن خوشگتر، برایش بخرم.» پایان. 


    وای چه کار بدی کردم انشاءمو برای مادر خوندم. اگه می‌دونستم این همه عصبانی می‌شه محال بود بخونم. گفت: نکنه اینو می‌خوای توی مسابقه شرکت بدی؛


    گفتم مگه چیه؟


    گقت:امان از دست تو ثریا؛ کدوم دختر عاقلی اسرار خونه‌شو ور می‌داره می‌بره مدرسه سر صف بخونه؟ ور داراینو پاره‌اش کن یه انشاء قشنگ بنویس. باشه دخترم؟ 


    شاید دیگه هیچ‌وقت انشاء ننویسم. شاید دیگه توی هیچ‌مسابقه‌ای شرکت نکنم.


     


     



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 10:8 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت اول
  • برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت اول


    18 آبان 1345


    «ما، در خیابان سعدی زندگی می‌کنیم. اسم این کوچه بن‌بست فرهاد است. به‌جز ما، در این کوچه دو همسایه‌ی دیگر زندگی می‌کنند. یکی از آنها دو پسر لوس و شیطان دارد که  وقتی عمو محسن را توی کوچه می‌بیند از پنجره به ‌طرفش سیب‌زمینی و پوست پرتقال می‌اندازند. مادرم تاحالا چند بارآقای کرمی را دم خانه‌شان فرستاده؛ می‌گویند کار بچه‌های ما نیست. پدر می‌گوید هر محله‌ای آدم خوب و بد دارد.


    با دختر آن یکی همسایه‌مان دوستم. از من سه سال بزرگتر است. مادرش شیرینی فروشی دارد؛ پدرش تاکسی. آنها یکشنبه‌ها به کلیسا می‌روند. مادر اجازه داده یک روز با آنها بروم ببینم کلسیا چه شکلی است. آرمینه به مدرسه ارمنی‌ها می‌رود. مدرسه‌اش زیاد دور نیست. طاطا می‌گوید خانه‌شان می‌روی مبادا چیزی بخوری. دیوار خانه‌ی آنها با دیوار خانه‌ی ما یکی است. توی حیاطشان درخت  انگور دارند. مادام هر سال برای ما یک سبد برگ مو می‌آورد طاطا دلمه درست کند. دلمه‌‌های مادام خوشمزه‌تر است.


    خانه‌ی ما دوطبقه و نصفی است. پدرم می‌گوید این‌جا را سی و چند سال پیش مهندسی روس ساخته.


    اتاق‌های طبقه دوم، مال من و پدر و مادرم است. قبلا برادرم سیاووش هم در همین طبقه زندگی می‌کرد اما از وقتی رفته خارج، مادرم در اتاق او را بسته. اتاق سیاووش بالکن دارد؛ مالِ من نه. دلم می‌خواست تا برنگشته بروم جای او. مادر گفت نه.


    مهمان‌خانه، نیم طبقه بالا‌تر است. برای ‌این‌که مهمان‌ها برسند آن‌جا باید چند پله‌ی گرد را از توی هال دور بزنند. درِآن اکثرا قفل است؛ مگر شب‌هایی که خیلی مهمان داریم. طاطا می‌گوید وقتی می‌خواهد آنجا را جارو بکشد و اسباب و اثاثیه‌اش را تمیز کند، دست و دلش می‌لرزد بس‌که خانمش، هرجای دنیا رفته چیزهای شکستنی آورده چیده گوشه‌کنار. او وقتی قاب‌عکس حضرت علی را گردگیری می‌کند، صلوات می‌فرستد.


    بالای بخاریِ دیواریِ مهمان‌خانه؛ پدرم دارد از دست شاه جایزه می‌گیرد. یک تابلوی بزرگ نقاشی هم روی دیوار است که مادرم تویش عین ملکه‌ها لباس پوشیده به آسمان نگاه می‌کند.


    ما،اکثر وقت‌ها، شام و ناهارمان را در سالن کوچیکه که در طبقه اول است و بهارخوابش رو به حیاط باز می‌شود، می‌خوریم. دور تادور بهارخواب، نرده دارد. روی نرده، مش ممد گلدان چیده. تابستان‌ها گاهی شام را همان‌جا می‌خوریم و به حیاط نگاه می‌کنیم. در حیاط  چند کاج بلند و یک عالمه گل و گلدان داریم. زمستان‌ها مش ممد گلدان‌ها را توی گلخانه می‌گذارد و روی گلخانه را با مشمعای بزرگی می‌پوشاند.


    پدرم بیشتر وقت‌ها از طرف اداره‌اش به مسافرت می‌رود. آخرین‌بار ترکمن صحرا بود. حالا برگشته. مهمان نداشته باشیم شاممان را ساعت 9شب می‌خوریم. پدر پیپ می‌کشد و می‌رود کتابخانه می‌نشیند به خواندن روزنامه و کتاب.


    مادرم  قبل ازاین‌که برود بخوابد، می‌آید پیشم می‌گوید دختر خوبم داره چی می‌نویسه؟


    دارم انشاء می‌نویسم تا اگه در مسابقه‌ی انشاءنویسی مدرسه برنده شدم؛ سرصف بخوانم. گفت: مطمئنم برنده می‌شی.


    او به من افتخار می‌کند چون امسال دارم کلاس سوم و چهارم را جهشی می‌خوانم.


    اتاق طاطا طبقه‌ی اول، دم آشپزخانه است. از وقتی که عبدلی آمده اینجا، آنها با هم در یک اطاق می‌خوابند. طاطا گاهی تا صبح نماز می‌خواند چون می‌گوید وقتی خدا پسرش را به او برگردانده باید شکرگذارش باشد.


    عبدلی یکسال پیش که آمد با ما زندگی کند، خوشحال بود؛ حالا نه. او خیال می‌کند پیش پدرش راحت‌تر بوده؛ چون در آنجا از صبح تا اذان مغرب گوسفندها را می‌برده صحرا چرا کنند  واو برای خودش همان‌جا‌ها بیکارمی‌گشته و مثل این‌جا کسی نبوده ازش بازخواست کند.  


    من‌که فکر می‌کنم عبدلی مادرش را دوست ندارد؛ وگرنه این‌قدراذیتش نمی‌کرد. نمی‌دانم شاید خیال می‌کند او را نمی‌خواسته که گذاشته زیر دست نامادری بزرگ شود.


    تازگی‌ها سیگارهم می‌کشد. مش‌محمد به چشم خودش دیده سرکوچه ایستاده بوده به کشیدن. من این‌ها را به مادر نمی‌گویم؛ می‌ترسم او را بیرون کند و دوباره طاطا سرنماز بگوید غریب بچه‌م. بی‌کس بچه‌ام.


    اتاق مش ممد نزدیک اتاق آن‌هاست. او زودتر از همه می‌خوابد تا صبح برود حیاط گل‌ها را آب بدهد. من دیرتر از همه می‌خوابم؛ چون درس‌هایم خیلی زیاد است.


    عمو محسن هم طبقه‌ی اول زندگی می کند. اتاقش آخر راهرو، چسبیده به اتاق اتوکشی است. همیشه دنبال چیزاهایی است که گم کرده. مثلا چمدانش پر از خمیردندان است؛ اما بازهم تا آدم را می‌بیند می‌گوید تو نمی‌دونی خمیردندان منو کی برداشته؟


    سیاووش با او خیلی شوخی می‌کرد. می‌گفت: عمو محسن ور ایزمای هنگر چیب؟ عمو محسن می‌خندید و در جواب سیاووش همان حرف را تکرار می‌کرد. من‌هم دلم می‌خواهد با عمو محسن شوخی کنم و بگویم ور ایز مای هنگر چیب؛ تا بخندد. اما مادر خوشش نمی‌آید آدم با بزرگتر از خودش شوخی کند.


    بعضی وقت‌ها می‌روم ببینم چکار می‌کند. نشسته روی تختش، حیاط را نگاه می‌کند. می‌گویم عموجون دوست داری یکی از اون صفحه‌های نازِ خوشگلوتو بذارم؟  


    می‌گوید: ادیت پیاف!


    از همه‌ی صفحه‌هایش این یکی را بیشتر دوست دارد. دنبال من می‌آید سر گنجه. می‌ایستد کنار، تا همه جا را خوب بگردم. صفحه را از زیر یک عالمه زیرپوش و جوراب در می‌آورم و می‌گذارم روی گراموفون. او همان‌جا دم گرامافون روی صندلی می‌نشیند و تا تمام شدن آهنگ از جایش جنب نمی‌خورد.


     



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 10:4 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان مسافر اتاق شماره 17
  •  


    لابد هیچ کدام از عابرین و مغازه‌ دارهای خیابان «چراغ برق» و«باب همایون» نمی دانستند، مسافری که دراتاق شماره هفده مسافرخانه « سعادت» روی تخت خوابیده، مردیست که سالها در جبهه‌های جنگ برای نجات کشورش جنگیده است.


    او تمام شب توی تخت فلزی فنری اتاق شماره هفده رو به خیابان «ناصر خسرو» توی دستمالش سرفه می‌کند، تا صدای سرفه‌های خشکش، مسافران اتاق‌های دیگررا بیدار نکند. فقط دوبار از روی تخت بلند می‌شود و از پارچ پلاستیکی قرمز رنگ، توی لیوان آب می‌ریزد تا گلویش تر شود.
     
    باراول وقتی ازپنجره گرم تابستان، به خیابان شب نگاه می کند، سواریِ سیاهی برای زنی که کنارجدول خیابان در حاشیه خط کشی‌های عابر پیاده ایستاده، ترمز می‌کند.


    بار دوم که مسافر می‌خواهد آب ته  پارچ  را توی لیوان پلاستیکی بریزد، به خیابان بی عابر نگاه می‌کند که فقط ماشین پلیسی از آن می‌گذرد با چراغ روشن گردانش.


    مسافر حتی غذایی که سر شب از دستفروش نبش میدان « توپخانه» خریده بود را دست‌نزده گذاشته بود روی میز پلاستیکی کنار پنجره. ازپنجره مردی را با چرخدستی‌اش دیده بود که زیر نور بی رمق خیابان به مسافران غریب تخم‌مرغ و سیب‌زمینی گرم با فلفل می‌فروخت.
    دستفروش به مسافر گفته بود که «این غذا بهتراز هزار دست چلو کباب است


    دست‌فروش از جنگ زده‌های جنوب بود. از محله کوت عبداله خرمشهر. جنگ که شروع می‌شود، خانه‌اش که ویران می‌شود، می‌آید تهران. توی محله ناصر خسرو خانه‌ای اجاره می کند. می‌ماند. و حالا هم کار و کاسبی به هم زده. وقتی مسافر از او می‌پرسد راضی هستی یا نه می‌گوید :«اگر شهردار بگذارد نانی در می‌آید


    نوه‌اش هم جلوتر، بساط واکسی پهن کرده بود. پوست آفتاب سوخته و دست‌های فرزی داشت. مسافر اما کفشی برای واکس زدن نداشت.


    توی شهر خودش مسافر شیروانی‌ساز بود. سقف خانه‌های زیادی را درست کرده بود. جنگ که می‌شود کارش را ول می‌کند می‌رود جبهه. چند باری هم مجروح می‌شود. اما از چند ماه پیش که سرفه‌هایش بیشتر می‌شود  زنش اصرار می‌کند  که برود درمانگاه.  توی درمانگاه برایش آزمایش می‌نویسند. دکتر که جواب آزمایش‌ها را می‌بیند می‌گوید حتما باید بروی تهران. بعد برایش روی ورقه‌ای می‌نویسد بیمارستان ساسان.


    برای همین راهی تهران می‌شود. شب را توی مسافرخانه سعادت می‌ماند تا صبح برود بیمارستان


    وقتی دکتر به اوگفته بود « شما شیمیایی شده اید» مسافر با خود فکر کرده بود کجا و کی لابد او شیمایی شده؟ توی جزیره مجنون یا موقعی که از نهر جاسم می گذشتند و شاید وقتی که نعش بچه های‌گردان را از توی کانال دریاچه ماهی بیرون می‌کشیده...


    هر چه فکر کرد یادش نیامد، برای همین سعی کرد با این فکر‌ها خودش را خسته نکند. مسافر همان وقتی که شناسنامه‌اش را به مسافر خانه‌دار می‌داد با او گفته بود که شش صبح صدایش بزند.
    برای همین مسافرخانه‌دار، درست ساعت شش و هفت دقیقه صبح، با پای لنگش از پله‌ها بالا آمد و چند ضربه به در اتاق شماره هفده زد. اما وقتی صدایی نشنید، بازهم به در زد و با خودش فکر کرد خواب این مسافر اتاق هفده چقدر سنگین است.



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 9:55 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان دونیمه(قسمت دوم)
  • از بچگی عاشق داستان‌هایی بودم که می‌گفتند همه‌ی آدمها یک نیمه‌ی‌گمشده دارند که تا ابد به دنبال آن نیمه می‌گردند. 


    ولی مگر می‌شد با آرش از این جور بحثها کرد منطق ریاضی او این چیزها را تاب نمی‌آورد برای هر اتفاقی دنبال استدلال و دلیل منطقی بود. وقتی به همهِ‌ی این چیزها بدگمانی و وسواسی بودن او را هم اضافه می‌کنم دیگر نمی‌توانم قصه‌هایی را که راجع به شباهت من با آن همبازی دوران کودکی ‌اش تعریف می‌کرد، باور کنم. یک‌بار از من پرسید راستش را بگو اگر یک‌روز آن چیزی را که می‌گویی نیمه‌ی پنهان، یا چه می‌دانم نیمه‌ی گمشده همانی که توی چشم‌های من دیدی را توی چشم یک نفر دیگر هم ببینی چه؛ آن‌وقت چه می‌کنی؟


    بعضی وقت‌ها دلم برایش می‌سوخت همه چیز را می‌پیچاند و سخت می‌گرفت؛ شاید فقط به این خاطر که توی دنیای او جایی برای شهود وجود نداشت.   


    ادامه مطلب...



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 9:47 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان دو نیمه(قسمت اول)
  •  


    هنوز هم باورم نمی‌شود یعنی می‌شود دنیا اینهمه کوچک باشد؟ راست گفته‌اند که کوه به کوه نمی‌رسد ولی آدم به آدم چرا .


    درست نمی‌دانم. یادم نیست چه روزی و چه ساعتی بود. فقط یادم مانده هوا ابری بود توی یکی از همین روزهای پاییز بارانی مشکی پوشیده بودم با یک شال آبی فیروزه‌ای عجله داشتم و مثل همیشه سرم پایین بود اما نمی‌دانم چه شدکه یک دفعه سرم رابلند کردم و او را دیدم از پشت سر هم فقط با یک نگاه می‌توانستم بشناسمش. خودش بود. داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم.


    ادامه مطلب...



  • نویسنده: پوریا(جمعه 25/9/90 ساعت 9:45 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   داستان کلید
  • آن مرد کفش می‌پوشد. آن مرد اول جوراب می‌پوشد بعد کفش می‌پوشد. آن مرد اول کراوات‌اش را دوگِرِه می‌بندد بعد جوراب می‌پوشد. اما آن مرد باید اول با حوصله و سرِ صبر دکمه‌های پیراهنِ سفیدِ مایل به شیری‌اش را ببندد، پایینِ پیراهن را به‌دقت در شلوار فروکند و چروک‌ها را بگیرد، بعد کراوات‌اش را که روی سینه‌اش تاب‌تاب می‌خورد دوگِرِه می‌بندد. آن مرد کمربندش را محکم می‌کند، اما قبل از آن...



  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 10/9/90 ساعت 2:18 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   یادی وحکاینی (قسمت دوم وآخر)
  • دیروز هم حلیمه حتماً گرسنه بود. در کلاس را قفل کرده بودم و ایستاده بودم کنار در تا زنگ تفریح کسی توی کلاس نیاید. خانم معلم گفته بود که اگر بگذارم بچه‌ها توی کلاس بمانند یا توی کلاس بیایند، به خانم ناظم که شرافت خانم بود می‌گوید که خط کشم بزند. شرافت خانم دوست مادر بود و مرا هم خیلی دوست داشت. خانم معلم هم که دوست شرافت خانم بود، این را خوب می‌دانست . اما پیش روی بچه‌ها این طور می‌گفت تا حساب کارشان را بکنند. خانم معلم تا فکر می‌کرد که از پس بچه‌ای بر نمی‌آید، فوری می‌فرستادش دفتر سر وقت شرافت خانم. توی کلاس دو سه تایی بیشتر نبودند که خانم معلم را کلافه می‌کردند. خانم معلم می‌گفت که این حلیمه است که کلاس را به هم می‌زند. می‌گفت که حلیمه سنش به کلاس نمی‌خورد و باید به کلاس شبانه برود.


    ادامه مطلب...



  • نویسنده: پوریا(سه شنبه 12/7/90 ساعت 1:8 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   یادی و حکایتی(قسمت اول)


  • از درز پنجره سوز می‌آمد و به هوای دم کرده‌ی کلاس نیشتر می‌زد. پشت شیشه در آهنی حیاط مدرسه، بام‌های سفالی آن طرف خیابان، و تکه‌ای از آسمان خاکستری پیدا بود. باران همین‌طور یکبند می‌بارید و ریز هاشور می‌زد.


              روی نیمکت اول، روبروی میز خانم معلم، تنگ دیوار نشسته بودم و هر کار می‌کردم حواسم جمع باشد، نمی‌شد. نوک انگشت‌های پاهایم توی چکمه‌های لاستیکی از سرما گزگز می‌کرد. توی خیابان سیل راه افتاده بود. فکر زنگ تفریح دیروز راحتم نمی‌گذاشت.


    ادامه مطلب...



  • نویسنده: پوریا(سه شنبه 12/7/90 ساعت 1:7 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   قسمت دوم داستان نیمه دوم
  •   


    قسمت دوم داستان نیمه دوم


    بعضی وقت‌ها دلم برایش می‌سوخت همه چیز را می‌پیچاند و سخت می‌گرفت؛ شاید فقط به این خاطر که توی دنیای او جایی برای شهود وجود نداشت.   


    امروز موقع بالا آمدن از پله‌ها باز هم او را دیدم از وقتی که فهمیدم او هم توی این ساختمان زندگی می‌کند دیگر محال است سوار آسانسور شوم فکر روبه‌رو شدن با او آنهم توی آن جعبه‌ی آهنی دیوانه‌ام می‌کند همین‌طوری هم توی آسانسور نفسم بند می‌آید و تپش قلب می‌گیرم. مثل اینکه او هم خیلی دوست ندارد سوار آسانسور شود البته برای او که طبقه‌ی دوم است خیلی هم فرقی نمی‌کند.


    کیف چرم قهوه‌ای دستش بود کت و شلوار مشکی پوشیده بود چقدر بهش می‌آمد آنوقت‌ها هیچ‌وقت کت نمی‌پوشید جرأت نکردم توی چشم‌هایش نگاه کنم چند تار مو روی شقیقه‌اش سفید شده بود. قیافه‌اش مردانه شده.آن‌وقت‌ها خیلی لاغر بود اما حالا چهار شانه است و قدش بلندتر به نظر می‌رسد. از دور که دیدمش دلم لرزید. همان چشم‌ها، همان نگاه‌ها. جوری نگاهم کرد که یک لحظه همه‌ی بدی‌هایش را فراموش کردم حتم دارم می‌داند چه به روزم آورده. می‌داند اگر بخواهد تا آخر دنیا هم می‌تواند مرا دنبال خودش بکشاند برای همین هم برگشته.


    اما من محلش نمی‌دهم.اصلاً محلش بدهم که چه؟ وقتی بی‌خبر مرا تنها گذاشت و رفت باید فکرش را می‌کرد. باید می‌فهمید که یک‌روز دلتنگ می‌شود و می‌خواهدکه برگردد. مگر من دلتنگ نشدم. مگر من اشک نریختم؟ یک‌ماه تمام کارم شده بود گریه‌زاری. توی چهره‌ی همه‌ی مردهای دنیا فقط او را می‌دیدم و بس. آخرسر هم به خیال اینکه او را فراموش کنم زن  فرهاد شدم و از چاله به چاه افتادم. خیلی سخت بود نمی‌توانستم با کسی که هیچ احساسی به او نداشتم زندگی کنم. داشتم دیوانه می‌شدم اما فرهاد به طلاق راضی نمی‌شد فکر می‌کرد اگر بچه‌دار شویم همه چیز درست می‌شود اما نشد، دوبار حامله شدم و هردوبار شش ماه نشده، بچه‌ام سقط می‌شد. دکتر می‌گفت رحم شما خیلی ضعیف است نمی‌تواند ُنه ماه تمام بچه‌ را نگه دارد. همین که بچه رشد می‌کرد و شروع می‌کرد به وزن گرفتن، سقط می‌شد اما من می‌دانستم همه‌ی اینها تاوان گناهی بود که کرده بودم. گناه باکره نبودن. من قبل از این که با فرهاد ازدواج کنم باکره‌گی‌ام را از دست داده بودم این را فقط خودم می‌دانستم، هی‌چوقت نگذاشتم فرهاد از این ماجرا بویی ببرد. انگارکه من لیاقت مادر شدن را نداشتم. فرهاد هم وقتی دید ما نمی‌توانیم بچه‌دار شویم این خانه را به نامم زد و از هم جدا شدیم. شاید فکر می‌کرد اینطوری دیگر دینی به گردنش نیست . اما من تا آخر عمر مدیون و شرمنده اویم.


    شاید اگر آرش نبود حالا من هم مثل همه‌ی زن‌های دنیا با شوهر و بچه‌هایم زندگی می‌کردم.


    شش ماهی می‌شود که ما با هم همسایه‌ایم. هر روز یکدیگر را می‌بینیم بی‌آنکه چیزی بگوییم یا حتی به‌هم نگاه کنیم.  نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی یک چیز را خوب می‌دانم که دوستش دارم، که عاشقش‌ام، که اشتباه نکرده‌ام و پشیمان نیستم از اینکه روزی با او بوده‌ام بدون آنکه زنش باشم.


    نمی‌دانم این‌دفعه مرا با که عوضی گرفته؟ آدرس خانه‌ام را از کجا پیدا کرده؟ اصلاً این‌همه وقتش را صرف کرده که چه؟ که بیاید و با من همسایه شود؟ خوب آخرش که چه، که مهر سکوت بر لب بزند؟ چه چیز را می‌خواهد ثابت کند؛ که آدم دیگری شده، که باورش شده توی این دنیا بعضی اتفاق‌ها را نمی‌شود با عقل و منطق آدمیزاد توضیح داد و تفسیرکرد. هه، نوشدارو  بعد از مرگ سهراب. شاید هم منتظر است تا من قدم پیش بگذارم. یک وقتی آرزویم این بود که زنش باشم؛ خانم خانه‌اش، مادر بچه‌هایش، اما حالا دیگر به این چیزها فکر نمی‌کنم همان اسم فرهاد توی صفحه‌ی دوم شناسنامه‌ام برای هفت پشتم بس است. امروز همه‌ی اسباب و اثاثیه‌هایم را جمع کردم و توی کارتن گذاشتم. اسبابم زیاد نبود. عادت ندارم چیزهای اضافه دور خودم جمع کنم. از اینکه دور و برم شلوغ باشد بیزارم. به بنگاهی سرِ کوچه سپرده‌ام یک مشتری خوب برای خانه‌ام پیدا کند. می‌روم شمال پیش مادرم.


    توی محوطه روی نیمکت نشسته‌ام. فردا از اینجا می‌روم ولی با او چه کنم؟ نمی‌توانم از او دل بکنم نمی‌دانم از رفتن من چه حالی می‌شود؟


    یکدفعه او را می‌بینم که از دور پیدایش می‌شود. به ورودی ساختمان که می‌رسد یکی از پشت سر صدایش می‌زند: ساسان،ساسان جواب نمی‌دهد. من همین‌طور هاج و واج مانده‌ام مردی که این چند‌وقت بارها او را با آرش دیده‌ام می‌دود جلو و این‌دفعه فریاد می‌زند آقای ساسان پدرام.


    آقای پدرام برمی‌گردد و به طرفش می‌آید با هم خوش و بشی می‌کنند. روی شانه‌اش می‌زند و با هم می‌روند توی ساختمان. ساسان می‌رود تو، اما آرش هنوز هم آن‌جاست دارد مرا نگاه می‌کند؛ با همان بلیط اتوبوسِ در دستش. دیگر چیزی نمی‌بینم.


     



  • نویسنده: پوریا(پنج شنبه 27/5/90 ساعت 1:41 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

       1   2      >

  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • برگِ دوم-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم»
    برگِ اول-پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت آخر
    پارههایی از رمان «دفتر خاطرات ثریا میم» قسمت اول
    داستان مسافر اتاق شماره 17
    داستان دونیمه(قسمت دوم)
    داستان دو نیمه(قسمت اول)
    داستان کلید
    یادی وحکاینی (قسمت دوم وآخر)
    یادی و حکایتی(قسمت اول)
    قسمت دوم داستان نیمه دوم
    داستان دونیمه(قسمت اول)
    نامه شهید عباس دوران به همسرش
    دانلود کتاب غروب جلال از سیمین دانشور
    دانلود کتاب مرگ در ونیز
    دانلود رایگان کتاب عاشقانه غروب های غریب
    [همه عناوین(58)][عناوین آرشیوشده]
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 2384544
    بازدید امروز : 14
    بازدید دیروز : 345
  •   پیوندهای روزانه

  • شعر و داستانهای عاشقانه [340]
    سیاسی ،اجتماعی [141]
    دانلود نرم افزار موبایل و غیره به صورت رایگان [205]
    [آرشیو(3)]


  •   فهرست موضوعی یادداشت ها

  • داستان[16] . داستان[2] . اتاق شماره 17,داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,داستان زیبا . اهدای عضو.خاطرات یک دریافت کننده.اهدای عضو . خاطرات یه دریافت کننده عضو.اهدا کننده،دریافت کننده.خاطرات اهدا ک . خاطرات،دریافت کننده عضو.اهدا کننده.اهدای عضو.داستان اهدای عضو.خا . داستان ثریا میم,داستان ثریا م . داستان رنجیر عشق،عشق،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی،داستان،داستان . داستان عاشقانه،داستان،داستان های اجتماعی،داستان های پندآموز . داستان غم انگیز،داستان،داستان یک دختر،داستان های غم انگیز . داستان لاستیک،داستان پنداموز،داستان زیبا،داستان عاشقانه . داستان,ثریا میم,داستان ثریا م,داستان ثریا . داستان,داستان عاشقانه,داستان اجتماعی,رمان . داستان,شعر,داستان اجتماعی,رمان,داستان های جالب, . داستان,مقاومت,عکس،کلید,پول,کارت اسکایپ,کارت ویزا,شارژ کش یو,پول، . داستان.گوره خر.کوره خر.داستان گوره خرها،خر ها،پوره،گوره،کوره خره . داستان،داستان عاشقانه،داستان اجتماعی . داستان،داستان کوتاه،داستان های قشنگ،داستان های آموزنده،داستان ها . داستان،داستان های عاشقانه،داستان های اجتماعی . داستان،نامه . دانلود کتاب سووشون،سووشون،سیممین دانشور . دو نیمه،نیمه،داستان دو نیمه،داستان،رمان . شهید عباس دوران،نامه به همسرم،نامه شهید عباس دوران . غروب های غریب.دانلود کتاب عاشقانه،کتاب غروب های غریب . مار،ماردرگلو،داستان،رمان،ماربازی،باری با مار،گلو،ماردر گلو،داستا . مرگ در ونیز،دانلود کتاب توماس مان،مرگ در ونیز،دانلود رایگان کتاب . نهایت عشق،داستان عاشقانه،داستان پندآموز،داستان عاشقانه . کتاب غروب جلال از سیمین دانشور،سیمین دانشور،دانلود کتاب غروب جلا .
  •   مطالب بایگانی شده

  • آرشیو داستان ها [42]

  •   درباره من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه
    پوریا[58]

  •   اشتراک در خبرنامه
  •  


  •  لینک دوستان من

  • .: شهر عشق :.
    سفیر دوستی
    دکتر علی حاجی ستوده
    دهاتی
    حاج آقا مسئلةٌ
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    مذهب عشق
    PARANDEYE 3 PA
    برای سلامتی مهدی صلوات

    جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms

    شعر و داستانهای عاشقانه
    ترانه سرا
    مرجع بازی های آنلاین
    جوک،عکس،SMS
    Free Links

  •  لوگوی دوستان من



































  •   اوقات شرعی
  • اوقات شرعی